زندگینامه سیدطاهر سیدزاده هاشمی

در خانواده ای متولد شده ام که انتساب به سادات حسینی دارد . شجره ی نسب ما به سید شیخ عیسی برزنجی می رسد و سلسله سادات برزنجی در کردستان عراق ، ایران و ترکیه از دیگر سادات بیشتر هستند . چون جد  پنجم  سید شیخ رسول دوم از روستای « سوله » در کردستان عراق منطقه ی قره داغ از استان سلیمانیه بوده است به « سوله ای» مشهور هستیم . پدر بزرگ بنده شیخ رسول سوله ای برزنجی در دوران محمد قاجار نزدیک به سال 1247 هـ . ق . وطن خود به ایران بار سفر را بسته و در منطقه ی جوانرود سکونت گزیده است . رئیس حکومت و والی وقت کردستان و همچنین حاکم جوانرود نهایت احترام و بزرگواری و لطف و محبت را نسبت به ایشان داشته اند . در آن موقعیت و زمان به علت اختلاف ما بین پسران عبد الرحمن پاشای بابان : حاکم کردستان عراق که سرانجام هم این اختلاف باعث شد که حکومت آنان ساقط شود به سختی توانسته بود به ایران برسد تا جایی که برای چند نفر از مردان با شرف و غیرتمند  روستای ( ژیوار ) هورامان باعث سختی و ناراحتی و گرفتاری شده بود . در این موقعیت بود که چند نفر از بزرگ مردان اطراف سلیمانیه به ایران کوچ کردند که پدر بزرگترین هم « شیخ رسول » یکی از آنان بوده است .

بنده در روستای دولت آباد از شهرستان روانسر ، استان کرمانشاه چشم به دنیا گشوده ام پدرم سید قیدار هاشمی سید الدوله پسر سید شیخ عبد القادر حسینی سوله ای برزنجی پسر رسول الحسینی فرزند شیخ مصطفی سوله برزنجی ابن شیخ رسول دوم سوله برزنجی میباشد. این سه نفر ، خداوند از آنان راضی باشد آرامگاه اینان در روستای دولت آباد ، زیارت گاه مسلمانان می باشد . حضرت شیخ معروف نودی شجره ی خانواده سادات سوله ای از پدر بزرگم شیخ رسول دولت آبادی را به نظم در آورده است . اصل خط و نوشته ی مذکور نزد من می باشد که ملا عبد الکریم مدرس (رح) در کتاب « بند ماله زانیاران » آنرا آورده است ک مادرم اختر خانم دختر فتاح بیگ سردار اکرام از بیگراده های طایفه ی ولدبیگی که خودش هم رئیس طایفه بوده است می باشد . سردار اکرام و پسرانش در میان جاف جوانرود به  دلاوری و رشادت مشهورند .

قبل از اینکه بتوانم مادرم را صدا بزنم دار فانی را وداع کردند بعد از فوت مادرم من همراه پدر مهربان و با گذشت و بخششم که نهایت تلاش و کوشش خود را مخصوصاً در راه کسب علم و تحصیل برای بنده ارادت داشت . روزی از زبان قوم و آشنا و نزدیکان شنیدم که می گفتند طاهر در ماه ذی الحجه ی 1332 هـ . ق . متولد شده و زمان آن رسیده که منزل و خانه ی معلم برای کسب دانش و علم و تحصیل آن را عزیمت نمایم . نمی دانم که سال تولدم را درست می گفتند یا دوست داشتند که شیرینی و کشمش و تنقلات بخورند . !! رسم بود زمانی که پسری از خانواده  ثروتمند به مدرسه می رفت شیرینی و خوردنی ها زیادی را در بین مردم پخش می کردند . فکر کنم در یکی از روزهای سال 1337 هـ . ق بود که با احترام و قدر و منزلت زیادی مرا به منزل و خانه ی معلم و ماموستا بردند . ناگفته نماند که خانه ی معلم هم در دولت آباد بود و مدرس مدرسه ی علوم دینی یا همان حجره هم بود . البته بچه ها ی که در سن و سال من به مدرسه می رفتند آنان را برای خواندن نزد زن ماموستا می گذاشتند و درسشان را نزد او می خواندند . ماموستا و معلم دولت آباد شیخ مارف ( معروف) و زنش هم مریم خانم خداوند از آنان راضی باشد ، از سیدهای برزنجی « لون » کامیاران بودند .

با آنکه من از مهر و محبت مادری محروم بودم ولی آنچنان مهر و محبتی از آن زن بزرگوار دیدم که هیچ کس از مادر خودش هم ندیده است . خودش می فرمود که طاهر در مدت پنج ماه قرآن را به شما آموزش داده ام و آن را ختم نموده ای . بعد از ختم قرآن ماموستا با خط زیبای خود چند بیت شعر را برایم نوشت که آنان را حفظ کنم که یکی از آنان بیت ها این بود  :

عامل اندر نحو صد باشد چنین فرموده است        ***    شیخ عبد القادر جرجانی آن مرد خدایی

ولی این تدریس و تعلیم چندان ادامه نداشت در شب محرم سال 1340 هـ . هر دو طایفه از عشایر به روستای پدرم حمله ور شدند و خسارت زیادی به بار آوردند . 500 سواره عشایر همه ی روستاها را سوزاندند و مردم را آواره کردند و ما هم آواره شدیم . پدر ما نیز به « هورین و شیخان » به خانه ی عثمان بیگ شرف با دینی که از فامیل های نزدیک بنده بودند برد .

هر دو طایفه حمله کننده تا مرز ما را دنبال کردند و تا نزدیک های ناحیه ذهاب و حتی عشیره ی تاشیه ای را نیز غارت کردند و سوزاندند . زمانی که ما به هورین و شیخان رفتیم عراق تحت الحمایه ی انگلیس بود . و به همین علت غارت گران دیگر نتوانستند که از مرز عبور کنند و برگشتند . در این حمله مال و دارایی زیادی که متعلق به علی اکبر خان سردار مقتدر سنجابی بود غارت شد . ایشان از آزادی خواهان مشروطه بود و در آن زمان در تهران دوران تبعید را می گذراند و همه ی دارایی و مال و اموالش را به امانت دست پدرم داده بود .

پدرم ما را در منزل عثمان بیگ گذاشت و خود همراه دو برادر بزرگم سید وجیه الدین و سید علی و مردان همراهش ( پیر طریقت ) به طرف « سوله» و « چرچه قه لا» رفتند . در آن زمان شیخ و بزرگ سادات سوله ای حضرت قطب العارفین شیخ حسین چرچه قه لا بود . ایشان از فامیل های نزدیک پدرم بود و به شش نسب هم به ایشان می رسید . وقتی این مرد بزرگوار خبر آمدن پدرم را شنیده بود غیر از خودش که به علت کهولت سن همه ی فرزندان و فامیل هایش را به پیشوازی پدرم فرستاده بود . بار دوم  یا سوم بود که پدرم به سوله می رفت که مرا نیز همراه خود به آنجا برد و من در سن کودکی موفق به زیارت مبارک شیخ نایل شدم . در اواخر سال 1341 قمری ، بهار 1342 دوباره به دولت آباد برگشتیم در سال 1347 هـ.ق مرحوم پدرم ماموستا ملا محمد رحیم سنندجی را برای تدریس به مدرسه ی دولت آباد فرستاد من هم بعد از هفت سال دوره در خدمت ایشان مشغول به تحصیل شدم .

یادم می آید که در حدود 16 سالگی شعر فارسی و کُردی می سرودم و برای تصحیح نزد استادم می بردم و ایشان بعد از تصحیح آنها مرا بیش از حد به این کار « سرودن اشعار» تشویق و ترغیب می نمود . در همان سال ها شاگرد برادرم سید وجیه الدین بودم ایشان در زیرکی کلام و سرودن اشعار بی همتا بود و در معنا و وزن شعر و زیبایی کلام مرا بسیار آموخت و از ایشان بهره ها بردم . بعد از مدتی یک مجلد دفتر خریدم و در سن 20 سالگی اشعارم را جمع آوری نمودم . خیلی از غزلیات فارسی و مقداری هم کُردی در آن موجود است . اشعاری که تا سال 1316 خورشیدی سروده ام . سال 1318 خورشیدی 8 ساله بودم که پدرم و برادرم سید علی و دیگر بزرگان طایفه ها و عشیره ها در زندان رضا شاه اسیر در بند بودند ، به کرمانشاه رفتم و در بانک کشاورزی استخدام شدم . در کرمانشاه در خدمت استاد بزرگ و سر شناس کُرد « بدیع الزمان مهی فرهی » پسر میرزا عبد المجید الممالک سنندجی شروع به تحصیل نمودم و این کار تا انتقال ایشان به تهران از طرف اداره اش ادامه داشت . در آن وقت هم سن و سال و هم صحبتم  مرحوم استاد بابا مردوخ روحانی بود . همچنین در خدمت مرحوم ماموستا ملا فیض الله اهل دولاوی مدرس « کوره دره » مدتی زانوی طلبگی زدم براستی ایشان عالمی بزرگ بود و در سرودن اشعار فارسی ، کُردی و عربی سرآمد بود. در آن زمان که من در کرمانشاه بودم به تازگی مجله « گه لاویژ » به سر دبیری استاد علاء الدین سجادی چاپ و منتشر می شد و مرحوم ابراهیم نادری همه ی شماره ها را برایم می فرستاد و نوشته های مرا نیز به دفتر مجله  می رساند . در آن زمان که از کرمانشاه که نوشته  های ایشان به دفتر مجله می رسید من و دوست بزرگوار کلهرم آقای ید الله رضایی بود . و نوشته های ایشان هم به زبان و لهجه ی کلهری ترجمه شده و از سنندج هم نوشته های ناصر خان آزاد پور که به لهجه ی سورانی نوشته شده است . و برای اولین بار شعر بنده هم در این مجله به چاپ رسید .

در سال 1322 خورشیدی از کارمندان بانک کشاورزی استعفا دادم و به دولت آباد برگشتم و تا سالهای 1349-50 خورشیدی در آن جا ماندم . از این سالها به بعد تابستان ها در دولت آباد بودم و زمستان ها به کرمانشاه می رفتم و در همان زمان هم شروع به همکاری با رادیو کُردی کرمانشاه نمودم .

این استاد بزرگوار عالیقدر  در سال ۱۳۷۰ در استان کرمانشاه چشم ار دنیا فروبست